وبلاگ :
عشق يعني ح ، سين ، ياء و نون
يادداشت :
ناگهان چه زود دير ميشود....
نظرات :
0
خصوصي ،
22
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
+
ffffffffffffffffffffff
تو نيستي که ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاري است
چگونه عکس تو در برق شيشهها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مينگري
درختها و چمنها و شمعدانيها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مينگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفتهاند
ترا به نام صدا ميکنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زير درختها لب حوض
درون آينهي پاک آب مينگرند
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو در ترانهي من
تو نيستي که ببيني چگونه ميگردد
نسيم روح تو در باغ بيجوانهي من
چه نيمه شبها کز پارههاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساختهام
چه نيمه شبها وقتي که ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه ميکند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناختهام
به خواب ميماند
تنها به خواب ميماند
چراغ، آينه، ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي که ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يک دوست از تو ميگويم
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار
جواب ميشنوم
تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه دراين خانه ست
غبار سربي اندوه، بال گسترده است
تو نيستي که ببيني دل رميدهي من
بهجز تو ياد همه چيز را رها کرده است
غروبهاي غريب
در اين رواق نياز
پرندهي ساکت و غمگين
ستارهي بيمار است
دو چشم خستهي من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي که ببيني ...
شعر از: زنده ياد فريدون مشيري